تبليغاتX
....نردبانی تا اوج رسیدن....

....نردبانی تا اوج رسیدن....

دیر یا زود باید به دنبال خدا بگردی...پس چرا حالا نه؟

ببار ای بارون ، ببار

بر دلم گریه کن،خون ببار

بر شب تیره چون زلف یار

بهرلیلی چون مجنون یار... ای بارون

 

 

 

 

می شنوی...از هر قلبی،از هر کوچه ای صدایی بلند است...همه یکدست سیاه پوش شده اند....سیاه پوش می شوند و بر سینه و دل می زنن به این امید که دلهایشان را سفید پوش کننن....به این امید که دلهایشان را بیدار کنن....بر سینه می زنن و اشک هایشان جاریست به این امید که اشک دلهایشان را بشوید....

 

               

کرب و بلا ای کاش من مسافرت بودم.....

 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 20:17 توسط دخترکی با شوق پرواز| |
در جستجوی آرامش درونی.....

تنها سکوت...

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 16:22 توسط دخترکی با شوق پرواز| |

 

عشق میوه زمان است

و اعتبار حریمش به پیشینه ای ست از

دادن، گرفتن ، خندیدن ، گریستن.

 

عشق شاخساری ست که بی درنگ

به شکوفه نمی شیند

و دیر زمانی می گذرد تا گلستانی شود

سرشار عطر و رنگ 

 

و هیچ معنایی به جز ایمان ندارد

ایمان و اعتماد به کسی ، به چیزی.

و پیوسته همسفر اشتیاق است

به تلاش و کار ، به تحمل و شادمانی.

 

وعشق آنگاه که جامه ایثار به تن کند

کم بهاترین حاصل آن رضایت و سرشاری ست

و این پاداش آنی ست که

به فراسوی وجود خویش راه دارد

و همیشه آسان تر ببخشد تا که فراچنگ آرد.

 

عشق آنست که

با همه توان خویش دیگران را یاری کنی

تا به رویای خود واقعیت بخشند

و دنیایی صمیمیت و تکاپوست به شنیدن و ادراک

و از آن پس ، انجام هر آنچه بتوانی

و اندوختن آنچه شایسته باشد.

که درخت زندگی دیگران سرشار میوه های شادمانی و

امنیت و نیک بختی شود.

 

و گاه درد است.

 

عشق سفری بی منتهاست در امتداد نیاز دیگران

و شایسته آن که بکوشد ، بنوشد و دل را بگسترد

به ادراک آن چه می گویند

و آنچه ناگفته در دل نهان می دارند

که توان گفتنشان نیست.

 

عشق پایبند هیچ نباشد

و چون اصیل و بایسته آید

خویشتن را به هدیه ارزانی کند

بی چشم پاسخی.

 

عشق ناهمگونی را می پذیرد

و طغیان که گاه و نابجای احساس را

گاه چنین شود که فرسنگ ها فاصله

در میان افتد

 

اما عشق را پیوسته تعهد باشد

که دریای ایمان است و

کوه بردباری.

 

عشق توان و شوق رهایی از خویشتن است

و آیینه ی آتش و آب است

به گرمای محبت و بی رنگی دم سردی.

 

عشق به قامت پرشکوه خویش

هیچ کس را دست ناامیدی بر سینه نگذارد

و نخستین است که شوق آفریند و هم واپسین

که  شماتت کند.

 

و عشق پیمانی ست

که نان شادمانی و رویش و سرشاری را

میان تو و دیگران تقسیم کند.

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 18:54 توسط دخترکی با شوق پرواز| |

 پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد،سواری نزدیک او شد و پرسید:

هی پیری،مردم این شهر چه جور آدمهایی هستند؟

پیرمرد پرسید :از نگاه تو مردم شهرت چه جوریند؟

گفت : مزخرف

پیرمرد گفت:اینجا هم همین طور...

بعد از چند ساعت،سوار دیگری نزدیک شد و همان سوال را پرسید...

پیرمرد باز هم از او پرسید : از نگاه تو مردم شهرت چه جوریند؟

گفت:خب ...مهربون و دوست داشتنی هستند...

پیرمرد گفت:اینجا هم همین طور...

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 0:30 توسط دخترکی با شوق پرواز| |

 

 

همه ادعایمان خوب شدن است...اما چرا لحظات را بهانه ای برای این ادعا نمی کنیم...همین طور نشسته ایم که بی هیچ دلیل و تلاشی خوبی ما را در بر بگیرد...غافل از اینکه فرصت ها در حال تمام شدن است و ما وقت زیادی نداریم...فرصتمان کم است...شاید به اندازه یک خط فاصله...از همان هایی که روی سنگ قبرها به چشم می خورد: 

؟؟13-؟؟13

به همین کوتاهی...

به همان سرعت کشیدن یک خط فاصله...

 

 

پس قبل از آنکه خطتت به نقطه پایانی برسد ...حرکت کن...

حرکت...خوبی در چند قدمی توست...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:52 توسط دخترکی با شوق پرواز| |

 

 

همیشه با خدا بودن ،

حتی احساس آن لذتی دارد که در هیچ کجا یافت نمی شود....

خداوندا این لذت را از ما مگیر....

 

سر سفره افطار و سحر اگه دلت ابری شد و آماده باریدن....برای پرواز این دخترک دعا کن .....و برای خود دخترک....

دعا کن....

 

راستی...

دلم می خواهد بدانم...بدانم...که تو در این کلاس که تنها یک ماه در سال برای تمامی بندگان برگزار می شود...چه آنهایی که معدل پایینی دارند و چه نفرات اول...چه آنهایی که دل شکسته ای دارند و چه آنهایی که دلی را شکستند...چه آنهایی که شاگردان خوبی نبوده اند و چه آنهایی که....

دلم می خواهد بدانم تو آموخته ات در این کلاس چیست...تو چند واحد انتخاب کرده ای...می خواهی آموخته ات چه باشد...از این به بعد دلت...نفست...جسمت...روحت...اخلاقت...رفتارت...

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:10 توسط دخترکی با شوق پرواز| |

صدای ربنا از دور می رسد ....باید آماده سفر شد....خدایا دلم می خواهد امسال به گونه دیگری باشد....ماه رمضانی که در تمامی لحظاتش هوایم را داشته باشی....می دانم هوایم را همیشه داشته ای....اما کمکم کن....کمکم کن....ماه رمضانی بی نظیر داشته باشم....از همان نوعهایی که تو دوست داری....

 

 

 روشنایی برای من است....

راه را پیش رویم قرار داد و گفت:برو....

در فکر بودم که بروم یا نه.

دوباره گفت:برو....

شک کردم،دلیلی برای رفتن نبود....

دوباره دستور داد.

روی زمین سیاه بود و آسمان سفید.

دیدگانم را به سفیدی دوختم.

یعنی بروم؟

روشنایی برای من بود و سیاهی زادگاهم.

رفتن سخت بود و اجباری....

چندی بعد روی زمین هم سفید بود.

آری ، رفته بودم....

 

 

 

 می روی سفر برو، ولی زود برنگرد

جز دلت که لازم است....

هیچ چیز با خودت نمی بری،نبر.....

شاید این سفر که می روی، زندگیست....

از سفر که آمدی، راه با خودت بیار....

راههای....

 

 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:36 توسط دخترکی با شوق پرواز| |

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز ، تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. به پر و چای فرشته ها پیچید،خدا سکوت کرد.کفر گفت و سجاده کنار انداخت،خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد.

خدا سکوتش را شکست ، گفت : عزیزم ، یک روز دیگر هم رفت،تمام روز را به بدو بیراه و جنجال از دست دادی .تنها یک روز دیگر باقی است ، لااقل یک روز را زندگی کن.

لابهلای هق هقش گفت : اما یک روز؟با یک روز چه می توان کرد؟خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.

آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حال ، برو زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد. اما می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد بعد با خود گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ای دارد. بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید ، آن را نوشید ،آن را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تئاند تا ته دنیا پرواز کند، می تواند.

او در آن یک روز آسمان خراشی را بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را بدست نیاورد ، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید ، کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید ، به آنهایی که نمی شناخت سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد،او در همان یک روز آشتی کرد و خندید ، سبک شد ، سرشار شد و بخشید و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز، زندگی کرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

او امروز درگذشت،کسی که هزار سال زیسته بود.

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 16:13 توسط دخترکی با شوق پرواز| |
 

از ابراهیم بشنویم.که نامش هم گرممان می کند...چه لذتی دارد ابراهیم شدن....

ابراهیم است و تمام صلابت.

ابراهیم است و یک شهر مخالفت.

ابراهیم است و نمرود،همو که اسمش لرزه بر تن می اندازد،مستبد،خودرای و بی رحم....

و ابراهیم است و یک تبر.

می خواهم با او همراه شوم،پشت سرش به راه می افتم،در بزرگ بتخانه که باز می شود هراس به دلم چنگ می زند،مگر می توان وارد این معبد شد،غریبه ها را بیرون کرد و بت ها را بیرون ریخت.

چه فضای سرو و خاموشی ، چه گورستان شلوغی ، از همان نوع که در معبد قلب من نیز برپاست

چه دلی دارم من

               مثل یک توده کاه

                              هر نسیمی که وزد،بهمش می ریزد

چه دلی دارم من

              که چونان یک برده

                             هر کسی در گوشش،حلقه می آویزد

 

نمی ترسی ابراهیم؟هرگز....هرگز...

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست

  و کسی که برای خدا می شکند از چه چیز باید بترسد؟از پدر؟از دوست؟ از محیط؟ از نیشخند مردم؟ از نگاه حقارت آمیز دیگران؟ از تهدید؟ از جفا؟ از آزارها؟ از چه؟ و کدام یک از این ها برتر از خشنودی خدای توست؟ کدام یک؟

باید شکست...باید بشکنی....

با کدام تبر؟ تبر اراده ،عزم،ایمان و عشق.

کدام بت را ؟ بت نفس، خودخواهی، کهنه پرستی . خودپرستی را...

و چه کسی بشکند؟ ابراهیم...هر کسی دوستدار ابراهیم است ، و همه ما..........

 

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:14 توسط دخترکی با شوق پرواز| |

 

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد.رفت که دنبال خدا بگردد، و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.مسافر با خنده ای رو به درخت گفت : ولی تلخ تر آن است که بروی و بی رهاورد برگردی...

کاش می دانستی آن چه در جست و جوی آنی،همین جاست.مسافر رفت  و گفت: یک درخت از راه چه می داند، پاهایش در گل است ، او هیچ گاه لذت جست و جو را نخاهد یافت و نشنید که درخت گفت : اما من جست و جو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخاهد دید، جز آنکه باید.

مسافر رفت و کوله اش سنگین بود...هزار سال گذشت ، هزار سال پر پیچ وخم ، هزار سال بالا و پست،مسافر بازگشت.رنجور و ناامید.خدا را نیافته بود ، اما غرورش را کم کرده بود و به ابتدای جاده رسید.جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود.

درختی هزار ساله،بالا بلند و سبز کنار جاده بود.زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید.

مسافر درخت را به یاد نیاورد.اما درخت او رامی شناخت.درخت گفت:سلام مسافر،در کوله ات چه داری ؟ مرا هم میهمان کن.

مسافر گفر گفت:بالا بلند تنومندم....شرمنده ام ، کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم.درخت گفت : چه خوب...وقتی هیچ چیز نداری،همه چیز داری.اما آن روز که می رفتی در کوله ات همه چیز داشتی....غرور کمترینش بود،جاده آن را از تو گرفت.حالا در کوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت.

دست های مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت : هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته این همه یافتی....

در خت گفت:

تو در جاده رفتی و من در خودم و پیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست........

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 20:31 توسط دخترکی با شوق پرواز| |